با غروب خورشید رازهای خانه آشکار میشد. زنی جذاب که دیرزمانی بود تنهایی را تجربه کرده بود.
بی خبر دختر از راه رسید و او را در حالتی دید که هرگز ندیده بود. بهت در چهره اش نمایان بود.
او سعی در توضیح داشت ولی حرفها یاری نمیکردند. اینجا بود که رازهای پنهان برملا گشت. پسر بی خبر از وارد شد و صحنه را دید که هرگز فراموش نمیکرد. مادر و پسر درگیر لحظهای بودند که خواهر شاهداش بود. نگاههای پر مفهوم بینشان رد و بدل میشد.
دختر با قلبی آشفته از فرار کرد. ذهنش پر از تصاویر بود که تصورش را نمیکرد.
اسرار خانوادگی اکنون آشکار شده بودند و مسیر زندگی برای همیشه تغییر میکرد.