کشاورز تنها در مزرعه اش بود و تنها رفیقش اسب او بود
اما بعد از مدتی نگاهش به اسب تغییر کرد. اشتیاقی عجیب وجودش را فرا گرفت
نمیدانست این حس از کجا نشات میگیرد فقط میدانست دلش یک چیز متفاوت میخواهد
با احتیاط به اسب نزدیک شد قلبش تند میزد و نفسش به شماره افتاده بود
و دستش را به آرامی روی بدنش کشید اسب هم آرام بود و واکنشی نشان نداد 